امروز: پنجشنبه 31 مرداد 1387
   1   2   3      >

مُراقِبـِه، درون‌پويي، خودپژوهي، يا مديتِيشِن مراقبه " تربيت"و "کنترل" ذهن توسط تکنيک هاي درون نگرانه براي رسيدن به" شادي" آگاهي" و" آرامشي" عميق و طولاني و غير وابسته به غير است. مراقبه به يک معنا تسلط بر ذهني است که کماکان بر شما مسلط است. مراقبه درک حقيقت نجات خويش به دست خويش و درک تغيير جهان خويش به واسطه ي تغيير ذهن است .مراقبه دانش شناخت و دگرگون کردن خويش و دنياي خويش است.تمام آين هاي درون انگارانه و چندين دين بزرگ به خصوص اديان شرقي نظير هندوئيسم و بوداگرايي آيينهاي مراقبه را نيز در بر مي‌گيرند. اکثر روشهاي محبوب مراقبه ريشهٔ شرقي دارند. از روشهاي معروف مراقبه شرقي مي‌توان به مراقبه متعال (تي ام)، مراقبه ذن و مراقبه ويپاسانا نام برد.استادان بودايي به تبعيت از بودا بسيار در رشد و گسترش عمل مراقبه کوشيده اند.


انسان همواره در زمان گذشته يا آينده سير ميکند و هميشه در هراس از آينده و غم و افسوس گذشته‌است و از لحظه زنده و پوياي اکنون غافل است. انسان نيروي دروني خود را به اين طريق از دست ميدهد. مراقبه تمريني است که به انسان مي‌آموزد چگونه در زمان حال زندگي کند و نيروي ذهني خود را در راه هدفي که مي‌خواهد به کار گيرد.


از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي کنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه کس اين کارها را مي کند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي که ما مي نشينيم ، مي دانيم که نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم که راه مي رويم"
بازهم بخوانيد...

 نوشته شده توسط شبلي در دوشنبه 12/6/1386 و ساعت 12:2 عصر | نظرات ديگران()

حسين محي الدين الهي قمشه اي فرزند چهارم استاد فقيد مهدي الهي قمشه اي و خانم طيبه تربتي در دي ماه 1318 (ژانويه 1940) در تهران به دنيا آمد. تحصيلات ابتدائي، متوسطه و دانشگاهي را به ترتيب در دبستان دانش، دبيرستان مروي و دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران تا درجه دکتري (Ph.D. In Islamic Philosophy & Theology) به پايان برد و نيز تحصيلات حوزوي و سنتي را نزد پدر، و استادان ديگر دنبال کرد. پدر ايشان فيلسوف، مجتهد، شاعر و مترجم برجسته اي بودند و اولين و معتبر ترين ترجمه فارسي قرآن از کارهاي ايشان ميباشد. دکتر قمشه اي پس از پايان تحصيلات دانشگاهي به کار تدريس در دانشگاه تهران و ساير مراکز آموزش عالي در داخل و بعد ها خارج از کشور پرداخت و در کنار آن به تاليف و ترجمه در زمينه عرفان و ادبيات و زيبائي شناسي مشغول شد.


                                           
 


ايشان داراي همسر و دو فرزند، يک پسر و يک دختر بنامهاي شاهد و شادي مي باشند. وي همه آموزش هاي او در ايران صورت گرفته و زبان انگليسي، عربي، فرانسه و غيره را نيز در ايران آموخته است. استاد قمشه اي، با خستگي ناپذيري تحسين بر انگيزش همواره پيک آشنايي ايراني و غير ايراني با فلسفه و ادبيات غني عرفاني ايران بوده و در اين راستا در دانشگاههاو مراکز علمي فرهنگي بيشماري در ايران و خارج از ايران تدريس و سخنراني داشته که از آن ميان ميتوان تدريس فلسفه، عرفان، ادبيات، و هنر در دانشگاه تهران و ديگر دانشگاههاي ايران و همچنين دانشگاههاي لندن، آکسفورد، هاروارد، پرينستن، و برکلي کاليفرنيا را نام برد.


دکتر قمشه اي همچنين با هنر هايي چون نقاشي و موسيقي و خوشنويسي از نزديک آشنايي دارد و گاهگاهي در زمينه خوش نويسي آثاري از او به نمايش گذاشته شده است. ايشان به موسيقي ارادت خاص دارد و آنرا بيش از ساير هنر ها در سخنرانيهاي خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشويق نموده است. به قول يکي از موسيقيدانان هيچيک از سخنرانيهاي دکتر قمشه اي نيست که در آن نکته اي در باره موسيقي نباشد.



                                                خوشنويسي از دکتر قمشه اي


دکتر قمشه اي از حافظه درخشاني برخوردار است و به نظر مي رسد که قرآن را تقزيبا از حفظ دارد و با مثنوي و حافظ و نظامي و فردوسي چنان است که گويي ديوان آنها در پيش روي او گشاده است و بخصوص گلشن راز شيخ محمود شبستري تماما در خاطر اوست. وي همچنين در ادبيات انگليس و عرب نيز مي تواند ساعتها از حفظ ، اشعار و قطعاتي را بازگو کند. 


و در آخر شما مي توانيد با شنيدن هر يک از سخنرانيهاي زير، بيشتر به طرز تفکر و شيوه گفتار استاد الهي قمشه اي پي ببريد.


زن و گوهر حوا-1           (۱.۸۳ مگابايت)                 زن و گوهر حوا -2          (۱.۸۱ مگابايت)
انسان و عرفان             (۳.۳۷ مگابايت)                 بساط پيامبر                  (۳.۳۲ مگابايت)
کيمياي عشق             (۲.۶  مگابايت)                 اخلاق اسلامي -1            (۲.۸  مگابايت)
اخلاق اسلامي-2         (۴.۳  مگابايت)                 هفت شهر عشق            (۳.۳۷ مگابايت)
شادي -1                    (۲.۰۸ مگابايت)                شادي -2                       (۲.۱  مگابايت)
باغ دل                        (۳.۶  مگابايت)               در جوهر نيکويي                (۴.۷  مگابايت)
عشق و جانبازي -1      (۲.۴۹ مگابايت)                عشق و جانبازي - 2         (۲.۳  مگابايت)
محرم -1                     (۲.۶  مگابايت)                محرم -2                         (۲.۶  مگابايت)
ديدار شرق و غرب -1    (۲.۵۸ مگابايت)                ديدار شرق و غرب -2       (۲.۵۶ مگابايت)


 نوشته شده توسط شبلي در دوشنبه 29/5/1386 و ساعت 10:5 عصر | نظرات ديگران()


حافظ براي اولين بار اين شعر را سرود که:


اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا


صائب تبريزي در جواب حافظ اين را گفته که:


اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را


هر آن کس چيز مي بخشد از آن خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا


شهريار هم حسن خطامي بر اين شعر صائب مي سرايد:


اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تما م روح و اجزا را


هر آن کس چيز مي بخشد، مثال مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر ودست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که شور انداخت در دلها


اخيرا حوابيه هاي زيادي هم در جواب شهريار سروده شده است که اين هم جوابيه شخصي به نام "خانم ياري" که...


اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خورشيد و فلک سايم از اين عزت کف پا را


روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کيم چيزي ببخشم خال زيبا را


اگر استاد ما محو جمال يار مي بودي
از آن خود نمي خواندي تمام روح و اجزا را


 نوشته شده توسط شبلي در دوشنبه 29/5/1386 و ساعت 9:59 عصر | نظرات ديگران()

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد


من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي ... چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي


حالي مي دهد بي حوصله نشسته باشي و داريوش لينک يک موسيقي و شعر بفرستد و شعر حسابي زير و رويت کند ...


وقتي گريبان عدم
با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را
پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را
در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را
با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلي
چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن
دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي و عاقلي


http://saghar.malakut.org


 نوشته شده توسط شبلي در چهارشنبه 17/5/1386 و ساعت 4:36 عصر | نظرات ديگران()

حکايت کند / اگر يک نفر نيمه شب چت کند / و با فرد بيگانه صحبت کند / و کم کم به چت کردن عادت کند / و يک ساعتش را سه ساعت کند / و هر شب به فردي محبت کند /به افراد قبلي خيانت کند /و با بي خيالي جنايت کند / نه حدّ و حدودي رعايت کند / و اچ آي وي ِ خويش مثبت کند /و اين قصه را پر حرارت کند /براي رفيقش روايت کند /چنانکه رفيقش حسادت کند / و او هم رود نيمه شب چت کند......


يعني واقعا نشستي تا آخرشو خوندي؟


ديوونه...


 نوشته شده توسط شبلي در يکشنبه 14/5/1386 و ساعت 1:14 عصر | نظرات ديگران()

مثنوي :
هرچه گويم عشق را شرح وبيان                  چون به عشق آيم خجل باشم ازآن
گر چه  تفسير  زبان روشنگرست                  ليک  عشق بي زبان روشن ترست
خودقلم اندر نوشتن مي شتافت                  چون به عشق آمد بر خود  شکافت


شمس :
عشق معراجي است سوي بام سلطان جمال
از  رخ  عاشق    فرو    خوان    قصه   معراج  را


نظامي گنجوي:
فلک    جز   عشق    محرابي  ندارد                   جهان بي خاک عشق آبي ندارد
جهان عشق است ديگر زرق سازي                   همه   بازي است  الا عشقبازي


مولوي :
عشق  آن   شعله   است  که  چون  برفروخت
هر   چه  جز   معشوق  باقي  جمله   سوخت 


  مثنوي :
آتش  عشق  است  کاندر ني افتاد                   جوشش عشق است کاندرمي افتاد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد                   کوه   در  رقص    آمد   و   چالاک  شد
در  نگنجد  عشق  در گفت و شنيد                   عشق   درياييست      ُ  قعرش ناپديد


سعدي:
عاقلان       نقطه   پرگار    وجودند  ولي            عشق داند که دراين دايره سرگردانند
فرمان عقل وعشق به يکجاي  نشنوند             غوغا   بود  دو    پادشه   اندر   ولايتي
زان دم که عشق دست تطاول درازکرد              معلوم   شد که عقل    ندارد  کفايتي


 نوشته شده توسط شبلي در يکشنبه 24/4/1386 و ساعت 7:28 عصر | نظرات ديگران()

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريضه آب مي خورد و هر چه از غريضه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي کند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز هم گام با آن اوج مي يابد.


عشق در غالب دل ها در شکل ها و رنگهاي تقريبن مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد، مي توان گفت که به شمارهء هر روحي، دوست داشتني است.


عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي کند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست........


عشق در هر رنگي و سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد. عشق با دوري و نزديکي در نوسان است و اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي کشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز)) زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است دنيايش دنياي ديگري است.


عشق جوششي يک جانبه است، به معشوق نمي انديشد که کيست؟ اين ((خود جوشي ذاتي )) است و از اين رو هميشه اشتباه مي کند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يک جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانهء نا همانند، عشق جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نمي بینند، پس ار انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره یکدیگر می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق که دره کوچکی نیست فراوان است.


 نوشته شده توسط شبلي در يکشنبه 24/4/1386 و ساعت 7:25 عصر | نظرات ديگران()

بميريد بميريد در اين عشق بميريد









بميريد بميريد در اين عشق بميريدبميريد بميريد و زين مرگ مترسيدبميريد بميريد و زين نفس ببريديکي تيشه بگيريد پي حفره زندانبميريد بميريد به پيش شه زيبابميريد بميريد و زين ابر برآييدخموشيد خموشيد خموشي دم مرگست در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريدکز اين خاک برآييد سماوات بگيريدکه اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريدچو زندان بشکستيد همه شاه و اميريدبر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريدچو زين ابر برآييد همه بدر منيريدهم از زندگيست اينک ز خاموش نفيريد


 نوشته شده توسط شبلي در پنجشنبه 14/4/1386 و ساعت 12:14 عصر | نظرات ديگران()


داشتم تو سايتا راجب به  فلسفهء تقرب تحقيق مي کردم که به متن جالبي بر خورد.
تو سايت"شرح"نوشته شده بود.گفتم شايد جالب باشه شما هم بخونين.


 


هر که در اين بزم مقرب تر است / جام بلا بيشترش مي دهند !
خدا وکيلي، انصافا اين فلسفه رو مي توني هضم کني ؟؟؟ خدا وکيلي مي توني بفهمي صبر ايوب يعني چي ؟؟؟ خدا وکيلي مي توني بر بلايا خدا رو شکر کني ؟؟؟؟ پس غلط مي کني اين شعر رو مي خوني. به گور پدرت مي خندي اگر اين بيت رو مي خوني. نمي خوام نصيحت رو با عملکرد ناصح تطبيق بدم چرا که با اين قضيه مخالفم اما تو رو به خدا تو که اگر شام شبت نرسه نماز رو تعطيل مي کني، براي من اين شعر رو اين قدر غليظ نخون.
_______________________________
هر که در اين بزم مقرب‏تر است
جام بلا بيشترش مى‏دهند
                                          و آنکه ز دلبر نظر خاص يافت
                                           داغ عنا بر جگرش مى‏نهند


 نوشته شده توسط شبلي در سه‏شنبه 12/4/1386 و ساعت 4:42 عصر | نظرات ديگران()
اين هم يکي از حکايتهاي باب دوم (در اخلاق درويشان) گلستان سعدي: 


يکي از صلحاي لبنان که مقامات او در ديار عرب مذکور بود و کرامات مشهور، به جامع دمشق در آمد و در کنار برکه کلّاسه(۱) طهارت مي ساخت. پايش بلغزيد و به حوض در افتاد و به مشقّت بسيار از آن جا رهايي يافت. چون از نماز بپرداخت يکي از ياران گفت: مرا مشکلي هست. گفت: آن چيست؟ گفت: ياد دارم شيخ بر روي درياي مغرب برفت و قدمش تر نشد؛ امروز چه حالت بود که در اين يک قامت آب از هلاک چيزي نمانده بود؟ زماني تفکّر کرد و گفت: نشنيدي که سيّد المرسلين، عليه السّلام، فرمود که: «لي مع اللهِ وقتٌ لا يَسَعُني فيهِ مَلَکٌ مقرّبٌ و لا نبيٌّ مُرسلٌ(۲)»؛ و نگفت: علي الدّوام(۳). وقتي که چنين فرمود به جبرئيل و ميکائيل نپرداختي و ديگر وقت با حفصه(۴) و زينب در ساختي. مشاهدةُ الابرارِ بينَ التّجلّي و الاستتارِ(۵). مي نمايند و مي ربايند.    



ديدار مي نمايي و پرهيز مي کني      بازار خويش و آتش ما تيز مي کني
* * *
اُشاهدُ مَن اَهوي بغَيرِ وسيلةٍ      فيلحَقُني شَأنٌ اَضَلُّ طريقاً(۶)
يُؤجِجُ ناراً ثُمّ يُطفي برَشَّةٍ      لذالکَ تَراني مُحرَقاً و غريقاً(۷)
* * *
 يکي پرسيد از آن گم کرده فرزند(۸)      که اي روشن گهر، پير خردمند
ز مصرش بوي پيراهن شنيدي      چرا در چاه کنعانش نديدي؟
بگفت: احوال ما برق جهان(۹) است      دمي پيدا و ديگر دم نهان است
گهي بر طارم اعلي(۱۰) نشينم      گهي در پيش پاي خود نبينم
اگر درويش در حالي بماندي      سر دست از دو عالم برفشاندي






۱ نام حوضي بزرگ از مرمر در وسط جامع دمشق
۲ براي من با خداوند وقتي است که در آن وقت نه فرشته مقرّب و نه پيامبر فرستاده شده اي نگنجد.
۳ هميشه، پيوسته
۴ يکي از دختران عمر که پيامبر(ص) او را به همسري اختيار کرده بودند
۵ ديدار نيکان حالتي است ميان آشکاري و پوشيدگي.
۶ مي بينم آن که دوستش دارم را بي هيچ واسطه؛ حالي به من دست مي دهد که راه را گم مي کنم. 
۷ مي افروزد آتش را؛ سپس خاموش مي کندش با پاشيدن آب؛ پس مرا هم سوخته آتش و غرق آب مي بيني. 
۸ حضرت يعقوب(ع)، پدر حضرت يوسف(ع)
۹ برق جهنده
۱۰ عرش برين


 نوشته شده توسط شبلي در پنجشنبه 7/4/1386 و ساعت 7:51 صبح | نظرات ديگران()
   1   2   3      >
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[19/4/1387- 2:31 ع] اي دل شکايت?ها مکن
[7/4/1387- 7:20 ع] از AZAD
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا