سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند
                                  نه باید ها...

 مثل همیشه آخر حرفم 
و حرف آخرم را  ، با بغض می خورم

عمری است  لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
                               باشد برای روز مبادا !

 اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

 آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟

شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند
                                  نه باید ها...

 

 
هر روز بی تو
        روز مباداســـت !


نوشته شده در  چهارشنبه 89/11/27ساعت  2:51 صبح  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

عید قربان

ندا آمد که، ابراهیم، بشتاب
رسیده فرصت تعبیر آن خواب
به شوق جذبه عشق خداوند
برآ، از آب و رنگ مهر فرزند
اگر این شعله در پا تا سرت هست
کنون، یک امتحان دیگرت هست
مهیا شو طناب و تیغ بردار
رسالت را به دست عشق بسپار
صدا کن حلق اسماعیل خود را
به قربانگه ببر هابیل خود را
منای دوست قربانی پسندد
تو را آن سان که می دانی، پسندد
خلیل ما! رضای ما  در این است
عبودیت به تسلیم و یقین است
ببین بر قد و بالای جوانت
مگر، نیکو برآید امتحانت
نفس در سینه افتاد از شماره
ملائک اشک ریزان در نظاره
پدر می بُرد فرزندش به مقتل
که امر دوست را سازد مسجّل
پدر آمیزه ای از اشک و لبخند
پسر تسلیم فرمان خداوند
منا بود و ذبیح و شوق تسلیم
ندا پیچید ... در جانِ براهیم
خلیلا! عید قربانت مبارک
قبول امر و فرمانت مبارک
پذیرفتیم این قربانی ات را
پسندیدیم سرگردانی ات را
بر این ذبح عظیمت آفرین باد
شکوه عشق و تسلیمت چنین باد
خلیل الله ... ای معنای توحید
کنون تیغت گلوی نفس بُبرید
کنار خیمه هاجر در تب و تاب
که یا رب این دل شوریده دریاب
گلم اینک به دست باغبان است
مرا این فصل سبز امتحان است
اگرچه مادری درد آشنایم
خداوندا به تقدیرت رضایم
اگرچه می تپد در سینه ام دل
اگرچه امتحانم هست مشکل
خداوندا دلم آرام گردان
مده صبر مرا در دست شیطان
خدای عشق مزد عاشقی داد
برای دوست قربانی فرستاد
موحّد جز خدا در جان نبیند
در این آیینه جز جانان نبیند

 

جعفر رسول زاده (آشفته)


نوشته شده در  چهارشنبه 89/8/26ساعت  3:4 عصر  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

بی تو..
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم داد..
چرا صدایم کردی؟
...
چرا؟

نوشته شده در  پنج شنبه 89/5/21ساعت  1:44 صبح  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

سکوت ساکت پر انتظاری

شکسته قرص مه در چشمه ساری

ستاره آسمون داره پیامی

سپرده همره سایه پیامی

دلم گهواره ی اسرار و رویاست...

که بی آواز من مهجور و تنهاست

بیا آزاد شو ای نغمه ی جان

از این دیوار بگذر یار با ماست...

از این دیوار بگذر یار با ماست...

                                                                             (شعر:محمد ابراهیم جعفری)

نوشته شده در  سه شنبه 89/5/12ساعت  12:58 عصر  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

از اینجا دریافت کنید
چون درای کاروان در میان شبروان

بانگ عمر ما می رسد به گوش

با گذشت این و آن می دهد ندا زمان

هر سحر، که ای خفتگان به هوش

بی خبر، آمدی، همچو رهگذر

بی خبر، می روی، توشه ای ببر

عمر دیگر کی دهندت ؟

داستان ها در زمانها مانده از کاروانها

زین حکایت با خبر شو

تا بماند، داستانی از تو هم در زبانها

نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری

بی خبر از قافله در گوشه صحراها

در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره

گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها

نکنی گر هوسی ، ملکوتی نفسی 

تو که مرغ فلکی ، منشین در قفسی

ز چه دل بسته شوی ؟

به خدا خسته شوی

چو مرادت نبود به مرادی برسی


نوشته شده در  پنج شنبه 89/3/27ساعت  4:41 عصر  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

من:                   چائیتو ریختی رو پام! چته که دست پاچه ای؟
نازی:
                   روم سیاه، شعر گفتم!
من:
                   ... تو خودت غزال هرچی غزلی!
نازی:
                   چاخانو بلوف ما رو چیپ می کنه!
من:
                    کهنه گفتی یا جدید؟
نازی:
                   نه، جدید، ده دقیقه نمی شه!
من:
                    منظورم سبکش بود؟! حالا شعرت چی هست؟


نازی:

                                            آی! خبر! خبر!

                                            دوتا کوچه بالاتر،

                                            یه مردی عیالشُ کشت با تبر!

                                            سرِ خرجی و ممر!

                                            آخ! چقدر سختِ براش!

                                            دَمِ بختن دختراش!

                                            آخ! چقدر سختِ براش!

                                            دَمِ بختن دختراش...


من:      سوژه اش مستنده؟

نازی:
   سوژه اشو از وانتی یاد گرفتم:
آی! بدو! سبزیِ آش! هندونه...


نوشته شده در  جمعه 89/3/21ساعت  4:53 عصر  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

به یاد داشته باش؛ من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته ‌خو یا شیطان صفت باشم، من می‌توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم. من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است، و تو هم به یاد داشته باش؛ من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد. تو هم به یاد داشته باش؛ منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى. می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و هم می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى. من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.



-گاندی

نوشته شده در  جمعه 88/12/28ساعت  11:42 صبح  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

 

شب شد و یکی بی خبر اومد و در و زد و حیرونم کرد
تو بودی و دوتا چشای سیات که ستاره بارونم کرد
مست دوتا چشات شدم چشای تو افسونم کرد
من که پریشون نبودم و زلف تو پریشونم کرد

وقتی که شب سحر شد جای تو رو خالی دیدم
گلی که آورده بودی روی گل قالی دیدم
حالا دیگه قصه مون رو اهل محل می دونن
هر چی می گم نه والله از تو چشام می خونن
این دل دیوونه رو می کشی با خود کجا
شرم بر روی تو می دونی که جادوی تو
مست و غزل خونم کرد

شب شد و یکی بی خبر اومد و در و زد و حیرونم کرد
تو بودی و دوتا چشای سیات که ستاره بارونم کرد
مست دوتا چشات شدم چشات افسونم کرد
من که پریشون نبودم و زلف تو پریشونم کرد

اگه لا لیلای و لیلالالیلای بخونی باهات میخونم
آلیلالیلای و لالالالیلای همیشه باهات می مونم
اگه دارا و لیلالالیلای بخونی بهت می خندم
آلیلالیلای و لالالالیلای من درو به روت می بندم
این دل دیوونه رو می کشی با خود کجا
شرم بر روی تو می دونی که جادوی تو
مست و غزل خونم کرد

شب شد و یکی بی خبر اومد و در و زد و حیرونم کرد
تو بودی و دوتا چشای سیات که ستاره بارونم کرد
مست دوتا چشات شدم چشات افسونم کرد
من که پریشون نبودم و زلف تو پریشونم کرد

اگه لا لیلای و لیلالالیلای بخونی باهات میخونم
آلیلالیلای و لالالالیلای همیشه باهات می مونم
اگه دارا و لیلالالیلای بخونی بهت می خندم
آلیلالیلای و لالالالیلای من درو به روت می بندم
این دل دیوونه رو می کشی با خود کجا
شرم بر روی تو می دونی که جادوی تو
مست و غزل خونم کرد

شب شد و یکی بی خبر اومد و در و زد و حیرونم کرد
تو بودی و دوتا چشای سیات که ستاره بارونم کرد
مست دوتا چشات شدم چشات افسونم کرد
من که پریشون نبودم و زلف تو پریشونم کرد

شب شد و یکی بی خبر اومد و در و زد و حیرونم کرد
تو بودی و دوتا چشای سیات که ستاره بارونم کرد
مست دوتا چشات شدم چشات افسونم کرد
من که پریشون نبودم و زلف تو پریشونم کرد

شب شد و یکی بی خبر اومد و در و زد و حیرونم کرد
تو بودی و دوتا چشای سیات که ستاره بارونم کرد
مست دوتا چشات شدم چشات افسونم کرد
من که پریشون نبودم و زلف تو پریشونم کرد

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه 88/8/20ساعت  10:26 عصر  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

...

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

سهراب سپهری


نوشته شده در  پنج شنبه 88/7/9ساعت  3:16 عصر  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

"سپهر
را من نیلگون شناختم.

چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

خدا کران
بیکران شکوه پرستش من بود،

و شیطان،
اسطوره تنهایی اندیشه های هولناک من.

اولین دستی
که خوشه این انگور را چید دست من بود.

کفش ابتکار پرسه های من بود

و چتر ابداع بی سامانیهایم...

هندسه شطرنج
سکوت من بود

و رنگ تعبیر دلتنگیهایم

من اولین کسی
هستم که 

در دایره صدای پرنده

بر سرگردانی خود خندیده است

هر چرخی که
میبینید بر محور شراره شور عشق من میچرخد

آه را من به
دریا آموختم"


نوشته شده در  سه شنبه 88/6/10ساعت  9:18 صبح  توسط شبلی 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
به لودر قسم
دست ها
کاری به کار عشق ندارم..
همین
وقت نوشتن
آقا ما بد، شما خوب
ارغوان
[عناوین آرشیوشده]