سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

93/2/7
2:48 صبح

به لودر قسم

بارون ساعت هاست میباره و هیشکی حواسش بهش نیست.

چرا همه نامردن..

بیاین بریم بارون رو نگاه کنیم.

 


دیدگاه
92/11/6
10:39 عصر

دست ها

دست ها هم
دل دارند
مثل دست راست من
دلش خوش است
که هنوز بوی دست او را میدهد
به گمانم
دست ها
عقلشان پاره سنگ بر می دارد

"پرویز فکرآزاد"


92/9/28
12:27 صبح

کاری به کار عشق ندارم..

 

قیصر امین پور


نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیزی و هر کسی را
که دوستتر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ میکند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته میگذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!


92/7/20
11:45 عصر

همین

 

هیچکس تو را نمی ستاید عمر هدر رفته ام.

روزی پرواز می کنم، به سمت تو ، ای عشق نداشته ام.


92/4/24
4:20 صبح

وقت نوشتن

 

دیگه وقت وقته نوشتنه.

فقط از چی؟ نمیدونم.

از سطحی خاص از چیزها.. سطحی با ارتفاعی منفی.همچین ژرف و عمــــــــــــــــــیق..

.

.

.

..

...

داروی سرترالین هیدروکلراید.

پایان نامهء خواهرم بود.چقد جون داد واسه درست کردنش.

 

بگذریم.

مطمئنم هیچ چیزی ارزش انقدر صبر رو نداره.تحمل.چه میدونم هرچی اسمشو میزارن.

 

هی..

حتی صبرمون هم از رو اجباره..

اجبار نه.ناچاری.

ناچاره بودن رو هم یکی تحمیل میکنه.

.

.

شاید عقل ناقص...


92/4/6
11:55 عصر

آقا ما بد، شما خوب

 

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.
ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه :(( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟
گفتم : نه هنوز.
گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم.
رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار.
رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم.
دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی.
گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی.
گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی.
رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم.
گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.

برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!

 


دیدگاه
92/1/26
10:2 عصر

ارغوان

 

هر چه با من اینجاست
رنگ ِ رخ باخته است 
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی ِ این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه ی خاموش ِ فراموش شده 
کز دم ِ سردش، هر شمعی خاموش شده 
یاد ِ رنگینی در خاطر ِ من 
گریه می انگیزد 
ارغوانم آنجاست 
 ارغوانم تنهاست 
ارغوانم دارد می گرید 
چون دل ِ من که چنین خون ‌آلود 
هر دم از دیده فرو می ریزد 
ارغوان 
 این چه رازی است که هر بار بهار 
با عزایِ دلِ ما می اید ؟